قالب وبلاگ

قالب وبلاگ

بهترین وبلاگ دنیا

بهترین وبلاگ دنیا
 

محل درج آگهی و تبلیغات
 
نوشته شده در تاريخ 91/06/27 توسط armin
به وبلاگ من خوش اومدین

امیدوارم از مطالب لذت ببرید

لطفا نظر یادتون نره


نوشته شده در تاريخ 91/05/23 توسط armin
درسته طولانیه ولی خیلی باحاله توضیه میکنم بخونید ;)

ساعت درس کلاس تشریح و کالبد شکافی دانشکده پزشکی دانشگاه تهران استاد به دانشجویان سال اول 
میگوید: به شما تبریک میگویم که در کنکور قبول شده اید و الان رسما دانشجوی پزشکی هستید.
ولی برای فارغ التحصیل شدن و پزشک شدن هم باید "رقت عمل " و هم "دقت عمل " داشته باشید.
همه شما باید کاری که من الان میکنم را انجام دهید واگرنه به درد این رشته نمیخورید و اخراج هستید
سپس یک جسد وارد کلاس میکند و ناگهان انگشتش را تا ته در ما تحت جسد فرو میکند و میگذارد توی
دهنش و میمکد. و میگوید حالا شما هم باید این کار را بکنید!!
دانشجوها شوکه می شوند و اعتراض میکنند ولی استاد میگوید الا و بلا باید بکنید واگرنه اخراج هستید.
چند تا دختر غش میکنند, پسر ها بالا میاورند, ولی با هر بدبختی ای هست همه دانشجوها آخرش انگشت
را در ماتحت جسد میکنند و میگذارن در دهانشان و میمکند!
استاد میگوید :هان! شما همه رقت عملتان خوب بود ولی دقت عمل نداشتید شما همگی انگشت اشاره را
در ما تحت کردید و می مکیدید ولی من انگشت اشاره را در ما تحت کردم و انگشت وسط را مکیدم؛
 سعی کنید بیشتر دقت کنید !!!!!!!!!

نوشته شده در تاريخ 93/07/11 توسط armin


نوشته شده در تاريخ 93/07/11 توسط armin


نوشته شده در تاريخ 93/07/11 توسط armin


نوشته شده در تاريخ 93/07/11 توسط armin


نوشته شده در تاريخ 93/07/11 توسط armin


نوشته شده در تاريخ 93/07/11 توسط armin


نوشته شده در تاريخ 93/07/11 توسط armin


نوشته شده در تاريخ 93/07/11 توسط armin


نوشته شده در تاريخ 93/07/11 توسط armin

آنچه که برای خود نمی پسندی
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
نگهدار تولد یکی از دوستات بکن تو پاچش


نوشته شده در تاريخ 93/07/11 توسط armin

دختره پست گذاشته
الان دستشویی بودم كلی پی پی كردم :|
اصن كاری ب اون 2000تا لایك ندارم :|
ب اون دخترم كاری ندارما :|
روی صحبتم با اون پسره احمقیه ك كامنت گذاشته:
دستشویی چرا بیا بغل من برین


نوشته شده در تاريخ 93/07/11 توسط armin

مورد داشتیم
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
. دختره کل سه ماه تابستونو رفته کلاس خط
که مهر میره دانشگاه پسرا ازش جزوه بگیرن


نوشته شده در تاريخ 93/07/11 توسط armin

5 ساعت یه بند پای نت بودم هیچیم نشد

تا کتابمو باز کردم

گشنم شد

کلیه هام به کار افتاد

خوابم گرفت

حالت تهوع گرفتم

کم مونده بود سرطان بگیرم

دیگه کتابمو بستم

والا

از سلامتیم واجب تر نیست ک : |


نوشته شده در تاريخ 93/07/11 توسط armin


نوشته شده در تاريخ 93/06/15 توسط armin

 

میدونین چرا سرعت اینترنت ایران اینقدر پایینه؟...نمیدونم کدوم خری داره زندگی نامه جنتی رو دانلود میکنه.


نوشته شده در تاريخ 93/06/15 توسط armin


نوشته شده در تاريخ 93/06/10 توسط armin
مورد داشتیم تو بیمارستان داشتن پانسمان مریض و عوض میکردن

به همراه گفتن: یه گاز ازپرستار بگیر و بیا

.

.

.

هیچی دیگه هنوز پرستار کبوده


نوشته شده در تاريخ 93/06/10 توسط armin
گل آفتابگردان را گفتند:

چرا شبها سرت را پایین میندازی؟؟؟

گفت : ستاره چشمک میزنه نمیخواهم به خورشید خیانت کنم

.

.

.

به سلامتی همه ادمای اسکول که فک میکنن افتابگردون حرف میزنه


نوشته شده در تاريخ 93/06/10 توسط armin

دوست دارم يه زن بگيرم اسمش ستاره باشه

بعد يه زن ديگه هم بگيرم اسم اونم ستاره باشه

بعد خودم بشينم يه گوشه جنگ ستارگان ببينم!



نوشته شده در تاريخ 93/06/10 توسط armin
استاد جغرافیا سر کلاس سکته میکنه بعد ار کلی تحقیق میفهمن یه دانشجو دختر ازش پرسیده: خط استوا اعتباریه یا دائمی


نوشته شده در تاريخ 93/06/10 توسط armin
سلامتی اون پسری که 10 سالش بود باباش زد تو گوشش هیچی نگفت

20 سالش شد باباش زد  تو گوشش هیچی نگفت

30 سالش شد باباش زد تو گوشش هیچی نگفت

بعد تازه فهمیدن بچه کلا لال بوده

.

.

.

همش که نباید آموزنده باشه


نوشته شده در تاريخ 93/06/06 توسط armin


نوشته شده در تاريخ 93/06/06 توسط armin


نوشته شده در تاريخ 93/06/06 توسط armin
ﺩﺍﻧﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ: ﭼﻪ ﻭﻗﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﭘﺎﯾﺪﺍﺭ ﻣﻨﺎﺳﺐ ﺍﺳﺖ؟ 
ﺩﺍﻧﺎ ﮔﻔﺖ: ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺷﺨﺺ ﺗﻮﺍﻧﺎ ﺷﻮﺩ! 
ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ: ﺗﻮﺍﻧﺎ ﺍﺯ ﻟﺤﺎﻅ ﻣﺎﻟﯽ؟ 
ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: ﻧﻪ ! 
ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﺗﻮﺍﻧﺎ ﺍﺯ ﻟﺤﺎﻅ ﺟﺴﻤﯽ؟ 
ﮔﻔﺖ : ﻧﻪ ! 
ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ: ﺗﻮﺍﻧﺎ ﺍﺯ ﻟﺤﺎﻅ ﻓﮑﺮﯼ؟ ... 
ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: ﻧه! 
ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ: ﺍُﺳﮑﻞ ﮐﺮﺩﯼ؟ 
ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ: ﺁﺭﯼ! :D


نوشته شده در تاريخ 93/06/02 توسط armin


یارو زنگ زده برنامه سمت خدا
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
میگه من با صدای دخترونه با پسرا صحبت می کنم اونا خودشون واسم کارت شارژ میفرستن این کارت شارژا حرومه؟
من دیگه حرفی ندارم


نوشته شده در تاريخ 93/05/30 توسط armin
مامانم میگه پسرم همینجوری که نشستی پااینترنت این تخم مرغارم بزار زیرت جوجه بشن احساس مسولیت که نداری حداقل حس پدری رو تجربه کن  


نوشته شده در تاريخ 93/05/30 توسط armin
هیتلر:من تویه جنگ هایی که کردم جان300هزار نفر رو گرفتم! ناپلون:من در خلال جنگ هایم سر50هزار نفر رو جدا کردم جولیو سزار:من جسم ۷۰ هزار از اسیرانم را سوزاندم
کالی گولا: من ۲۰۰ هزار نفرو کشتم و دستانشان را قطع کردم
مدیر عامل سایپا: جمع كنین بابا...


نوشته شده در تاريخ 93/05/30 توسط armin
بابام : بده ببینم موبایلتو !!!

ﻣﻦ: ﺑﺎﺑﺎ ﯾﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﻭﺍﯾﺴﺎ ﺭﻣﺰﺷﻮ ﺑﺰﻧﻢ!
Delete SMS
Delete Video
Delete picture

Delete music
 
Delete private
Delete number
FORMAT MeMoRy CARD

ﻣﻦ: ﺑﯿﺎ ﺑﺎﺑﺎ ﻣﻦ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﺍﺯﺗﻮﻥ ﻣﺨﻔﯽ ﮐﻨﻢ!
ﺑﺎﺑﺎﻡ: ﻧﻪ ﻣﯿﺪﻭﻧﻢ، ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺳﺎﻋﺘﻮ ببینم


نوشته شده در تاريخ 93/05/30 توسط armin
ماجرای سربازی رفتن خانوم‌ها!! (طنز
صبحگاه:
فرمانده: پس این سربازه‌ها (بجای واژه سرباز برای خانمها باید بگوییم سربازه !) کجان؟
معاون: قربان همه تا صبح بیدار بودن داشتن غیبت میکردن

ساعت 10 صبح همه بیدار میشوند...
سلام سارا جان
سلام نازنین، صبحت بخیر
عزیزم صبح قشنگ تو هم بخیر
سلام نرگس
سلام معصومه جان
ماندانا جون، وای از خواب بیدار میشی چه ناز میشی...

صبحانه:
وا... آقای فرمانده، عسل ندارید؟
چرا کره بو میده؟
بچه‌ها، من این نون رو نمیتونم بخورم، دلم نفع میکنه
آقای فرمانده، پنیر کاله نداری؟ من واسه پوستم باید پنیر کاله بخورم

بعد از صبحانه، نرمش صبحگاه (دیگه تقریبا شده ظهرگاه)
فرمانده: همه سینه خیز، دور پادگان. باید جریمه امروز صبح رو بدید
وا نه، لباسامون خاکی میشه ...
آره، تازه پاره هم میشه ...
وای وای خاک میره تو دهنمون ...
من پسر خواهرم انگلیسه میگه اونجا ...

ناهار
این چیه؟ شوره
تازه، ادویه هم کم داره
فکر کنم سبزی اش نپخته باشه
من که نمی‌خورم، دل درد میگیرم
من هم همینطور چون جوش میزنم
فرمانده: پس بفرمایید خودتون آشپزی کنید!
بله؟ مگه ما اینجا آشپزیم؟ مگه ما کلفتیم؟
برو خودت غذا درست کن
والا، من توخونه واسه شوهرم غذا درست نمی‌کنم، حالا واسه تو ...
چون کسی گرسنه نبود و همه تازه صبحانه خورده بودند، کسی ناهار نخورد

بعد از ناهار
فرمانده: کجان اینا؟
معاون: رفتن حمام
فرمانده با لگد درب حمام را باز میکنید و داد میکشد، اما صدای داد او در میان جیغ سربازه‌ها گم میشود...
هوووو.... بی شعور
مگه خودت خواهر مادر نداری...
بی آبرو گمشو بیرون...
وای نامحرم...
کثافت حمال...
(کل خانم ها به فرمانده فحش میدهند اما او همچنان با لبخندی بر لب و چشمانی گشاده ایستاده است!)

بعد از ظهر
فرمانده: چیه؟ چرا همه نشستید؟
یه دقیقه اجازه بده، خب فریبا جان تو چی میخوری؟
جوجه بدون برنج
رژیمی عزیزم؟
آره، راستی ماست موسیر هم اگه داره بده میخوام شب ماسک بزنم.

شب در آسایشگاه
یک خانم بدو بدو میاد پیش فرمانده و ناز و عشوه میگه: جناب فرمانده، از دست ما ناراحتین؟
فرمانده: بله بسیار زیاد!
خب حالا واسه اینکه دوباره دوست بشیم بیایید تو آسایشگاه داره سریال فرار از زندان رو نشون میده، همه با هم ببینیم
فرمانده: برید بخوابید!! الان وقت خوابه!!

فرمانده میره تو آسایشگاه:
وا...عجب بی شعوری هستی ها، در بزن بعد بیا تو
راست میگه دیگه، یه یااللهی چیزی بگو
فرمانده: بلندشید برید بخوابید!
همه غرغر کنان رفتند جز 2 نفر که روبرو هم نشسته اند
فرمانده: ببینم چیکار میکنید؟
واستا ناخونای پای مهشید جون لاکش تموم بشه بعد میریم.
آره فری جون؛ صبر کن این یکی پام مونده
فرمانده: به من میگی فری؟؟ سرباز! بندازش انفرادی.
سرباز: آخه گناه داره، طفلکی
مهشید: ما اومدیم سربازی یا زندان! عجبا!


.: Weblog Themes By Pichak :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک